العلامة المجلسي

59

حياة القلوب ( فارسي )

گفتند : براي شتران أو كه برده‌اند آمده است كه رد نمايند به أو . پادشاه گفت : اين مرد بزرگ جماعتى است ، من آمده‌ام كه محلّ عبادت آنها را خراب كنم ، أو در آن باب شفاعت نمىكند ودر باب شتران خود شفاعت مىكند ، اگر سؤال مىكرد كه دست از خراب كردن خانه بردارم ، برمىداشتم ، پس امر كرد شتران را رد كردند . عبد المطّلب همان جواب گفت كه گذشت ؛ پس عبد المطّلب هنگام مراجعت به فيل بزرگ آنها رسيد كه أو را « محمود » مىگفتند فرمود : اى محمود ! فيل سر خود را به جواب حركت داد . فرمود : مىدانى كه چرا تو را آورده‌اند ؟ فيل سر را به جانب بالا حركت داد كه : نه . فرمود : تو را آورده‌اند كه خانهء پروردگار خود را خراب كنى ، آيا خواهى كرد ؟ فيل با سر اشاره كرد : نه . پس عبد المطّلب به خانه آمد ؛ چون صبح روز ديگر شد عزم دخول حرم كردند ، فيل امتناع نمود از دخول حرم ، عبد المطّلب بعضي از موالى خود را گفت : بر كوه بالا رو ونظر كن وآنچه ببينى مرا خبر ده ؛ چون بالا رفت گفت : سياهى از طرف دريا مىبينم ونزديك است كه برسند ؛ چون نزديك شدند گفت : مرغان بسيارند وهر يك در منقار خود سنگريزه دارند به قدر سنگريزه‌ها كه به انگشتان به يكديگر مىاندازند يا كوچكتر . عبد المطّلب گفت : بحقّ خداى عبد المطّلب كه قصد اين جماعت دارند ، چون بالاى سر آنها رسيدند سنگها را انداختند وهر سنگى بر سر يكى از آن گروه آمد واز دبر أو خارج شد وأو را كشت وهيچ‌يك از آنها بيرون نرفت مگر يك نفر كه براي قوم خود خبر برد ، وچون ايشان را خبر مىداد ديد يكى از آن مرغان بالاى سر اوست گفت : چنين مرغان بودند ، پس سنگى بر سر أو انداخته أو را نيز هلاك كرد « 1 » .

--> ( 1 ) . كافى 1 / 447 .